تبليغاتX
بوی باران

بوی باران

كهكشان

+ نوشته شده در  87/11/15ساعت   توسط محمد  | 

عشق بی پایان

 زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم! مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم! مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری. زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی.
مرد جوان: مرا محکم بگیر . زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟ مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.

روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه افرید.در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.


مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای اخرین بار دوستت دارم را
از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .
+ نوشته شده در  87/11/01ساعت   توسط محمد  | 

لذت زندگی

یك تاجرآمریكایی نزد یك روستایی  مكزیكی  ایستاده بود كه یك قایق  كوچك ماهی گیری از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهی بود...
از مكزیكی پرسید چقدر طول كشید كه این چند تا ماهی رو بگیری؟
مكزیكی:مدت خیلی كم

امریكایی:پس چرا بیشتر صبر نكردی ت بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
مكزیكی:چون همین تعداد برای سیر كردن خانواده ام كافیه...
آمریكایی:اما بقیه وقتت رو چه كار می كنی؟
مكزیكی:تا دیر وقت می خوابم یكم ماهی گیری میكنم.با بچه هام بازی  میكنم.با زنم خوش میگذرونم.بعد میرم تو دهكده میچرخم با دوستام شروع میكنم به گیتار زدن و خوش گذرونی. خلاصه مشغولم به این نوع زندگی
آمریكایی:من توی هاروارد درس خوندم و میتونم كمكت كنم.تو باید بیشتر ماهی گیری  بكنی.اونوقت میتونی  با پولش یه قایق بزرگتر بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میكنی.اونوقت یك عالمه قایق برای  ماهی گیری  داری...
مكزیكی  : خوب  بعدش  چی؟
آمریكایی:به جای اینكه ماهی ها رو به واسطه بفروشی  اونا رو مستقیما به مشتریها  میدی وبرای خودت  كار و بار درست  میكنی...بعدش كارخانه راه می اندازی  و  به  تولیداتش نظارت میكنی.این دهكده ی كوچیك رو هم  ترك میكنی و میری مكزیكو سیتی...بعدش لوس آنجلس...واز اونجا هم به نیویورك...اونجاست  كه دست به كارهای  مهمتر میزنی
مكزیكی:اما  آقا این  كارا چقدر طول  میكشه
آمریكایی:پانزده تا بیست  سال
مكزیكی  :اما بعدش  چی  آقا
آمریكایی:بهترین قسمت همینه.موقع مناسب كه گیرت اومد میری و سهام شركت و میفروشی.این  كار میلیون ها دلار برایت عایدی  داره.
مكزیكی:میلیون ها  دلار خوب  بعدش  چی؟
آمریكایی:اون وقت بازنشسته میشی و
میری به یك دهكده ساحلی  كوچك...جایی كه  میتونی  تا دیر وقت بخوابی.یكم ماهیگیری  كنی.با بچه هات بازی كنی.با زنت خوش باشی و بری  دهكده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی وخوش بگذرونی....

+ نوشته شده در  87/10/28ساعت   توسط محمد  | 

هوش ایرانی

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟
یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا.
+ نوشته شده در  87/10/24ساعت   توسط محمد  | 

طلبه و دختر جوان

نيمه شب طلبه جوانی به نام محمد باقردر اتاق خود در حوزه علمیه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که ساکت باش.

دختر گفت : شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق نشست و محمد به مطالعه خود ادامه داد.

از آن طرف چون این دختر شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا خارج شده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولی هر چه گشتند پیدایش نکردند .

صبح که دختر از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....

محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه ؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... لذا علت را پرسید طلبه گفت : هنگامی که آن دختر وارد حجله من شد با خودنمایی وافسونگریهای پی در پی خود می کوشید تا توجه مرا به سوی خویش معطوف سازد. نفس اماره نیز مرا مدام وسوسه می نمود اما هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان خود را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمان و شخصیتم را بسوزاند.

شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدار اشاره نمود .

نفس اماره یکی از عواملی است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه می کند .

قران کریم می فرماید : نفس اماره به سوی بدیها امر می کند مگر در مواردی که پروردگار رحم کند ( سوره یوسف آیه 53) انسانهایی که در چنین مواردی به خدا پناه می برند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفظ می کند و به جایگاه ارزشمندی می رساند .

+ نوشته شده در  87/10/04ساعت   توسط محمد  |