تبليغاتX
بوی باران

بوی باران

زبان نگاه

نشود فاش كسی آنچه ميان من و تست

 

تا اشارات نظر نامه رسان من و تست.

 

 

گوش كن با لب خاموش سخن می گويم

 

پاسخم گو به نگاهی كه زبان من و تست.

 

 

روزگاری شد و كس مرد ره عشق نديد

 

حاليا چشم جهانی نگران من و تست.

 

 

گرچه در خلوت راز دل ما كس نرسيد

 

همه جا زمزمه ی عشق نهان من و تست.

 

 

اينهمه قصه ي فردوس و تمنای بهشت

 

گفتگوئی و خيالی ز جهان من و تست.

 

 

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه

 

ای بسا باغ و بهاران كه خزان من و تست.

 

 

نقش ما گو ننگارند به ديباچه ی عقل

 

هر كجا نامه ی عشق است، نشان من و تست.

 

 

سايه! ز آتشكده ی ماست فروغ مه و مهر

 

وه از اين آتش روشن كه به جان من و تست!

 

شاعر: هوشنگ ابتهاج 

 

+ نوشته شده در  84/12/25ساعت   توسط محمد  | 

بیاموز

گلم از خود رهيدن را بياموز

 

به سر منزل رسيدن را بياموز

 

* * *

مجال تنگ و راهي دور در پيش

 

به پاهايت دويدن را بياموز

 

* * *

زمين بی عشق خاكی سرد و مرده ست

 

به قلب خود تپيدن را بياموز

 

* * *

جهان جولانگهی همواره زيباست

 

به چشمت خوب ديدن را بياموز

 

* * *

بياموز، آفريدندت توانا

 

توانا، آفريدن را بياموز

 

* * *

جهان طعم شراب كهنه دارد

 

به لبهايت چشيـدن را بياموز

 

* * *

تو اهل آسمانی ای زمينی

 

به بال خود پريــدن را بياموز

 

* * *

صدايت ميكنند از عالـم عشق

 

به گوش جان شنيدن را بياموز

 

* * *

نسيمی باش و از باد بهاری

 

سحرگاهان وزيــدن را بياموز

 

* * *

تو ابر رحمتی گاهی فرو ريز

 

ز اشك خود چكيدن را بياموز

 

* * *

گذارت گـر ز راهی پر گل افتاد

 

به دست خود نچيدن را بياموز

 

* * *

به عاشق غمزه و غم ميفروشند

 

تو از اول خريدن را بياموز

 

* * *

كمانت ميكند اين بار سنگين

 

تو پيش از آن خميدن را بياموز

 

* * *

جهان از هر دو داری شادی و غم

 

شكيب داغ ديدن را بياموز

 

* * *

به دنيا دل سپردن نيست دشوار

 

ز دنيا دل بريدن را بياموز

 

* * *

نياسودن به دوران جوانی

 

به پايان آرميدن را بياموز

 

* * *

به جولان در سخن«سالك» مپرداز

 

دمی در خود خزيدن را بياموز

 

* * *

 

شاعر: زنده ياد مجتبي كاشانی

+ نوشته شده در  84/12/25ساعت   توسط محمد  | 

سرنوشت

قصة برگ و باد

 

تموم سرنوشتم

 

بهارو ميخوام اما

 

پاييزي سرشتم

 

يه جاده پيش روم

 

كه انتها نداره

 

دل مسافر من

 

دوباره بي قراره

 

حرف پاييزو نزن

 

اي كه بهاريم من و تو

 

ابري از تراوتيم

 

بايد ببا ريم من وتو

 

تو شهري كه تو باشي ميمونه اين مسافر

 

دلخوش ميشه به يك سقف پرندة مهاجر

 

وقتي كه تو بموني كنار من هميشه

 

دستاي بي نصيبم پر از ستاره ميشه

 

+ نوشته شده در  84/08/06ساعت   توسط محمد  | 

تنهايي

 

غريبه غم مخور من هم غريبم

 

 

خداوند بهترين نقطه را جنگل ناميد

 

استوار را لقب كوه داد

 

نور را زينت روي خورشيد كرد

 

و بهترين نام را نام زيباي ..... بر زبان جاري ساخت؟  

 

 

 

                                                

+ نوشته شده در  84/08/05ساعت   توسط محمد  |